تبليغاتX
صدای آشنا

سوغاتي

سوغاتي
 
وقتي مياي صداي پات
از همه جاده ها مياد
انگار نه از يه شهر دور
كه از همه دنيا مياد
تا وقتي كه در وا ميشه  
لحظه ديدن مي رسه
هر چي كه جاده اس رو زمين
به سينه من مي رسه
 
اي كه تويي همه كسم
بي تو ميگيره نفسم
اگه تورو داشته باشم
به هر چي مي خوام مي رسم
 
وقتي تو نيستي قلبمو
واسه كي تكرار بكنم
گتهاي خواب آلوده رو
 واسه كي بيداربكنم
دست كبوتراي عشق
واسه كي دونه بپاشه
مگه تن من مي تونه
بدون تو زنده باشه؟
 
عزيزترين سوغاتي
غبار پيراهن تو
عمر دوباره منه
ديدن و بوييدن تو
نه من تورو واسه خودم
نه از سر هوس مي خوام
عمر دوباره مني
تو رو واسه نفس مي خوام
 
 
 

تو می روی آرام
من از پی ات غمگین
قدم به راه جنون گذاشته ام سنگین
تو می روی آرام
چه ساده و چه صبور
مرا نمی بینی که گشته ام رنجور
تو می روی آرام
چه با وقار و متین
تنی به سرخی تو به خط جاده نگین
تو می روی آرام
فرشته ای انگار
دل رمیده ی ما شده اسیر نگار
تو می روی آرام
در این شب یلدا
دراین شب باران شبی به رنگ خدا
گهی نظر به منُ
گهی به عشق کنی
نه عاشقم شویُ نه ترک عشق کنی
گهی به ره نگری
گهی به سوی خدا
تو عازم حرمی چه حاجتی به گناه
در این کشاکش راه
ز دوریت بیمار
به عشق دیدن تو نگاه تیره و تار
نشسته ام در سوگ
نگاه مات و کبود
سکوت سرد زمین گواه این غم بود
..

 
 
 
 
 
 


 

نوشته شده توسط امید- kurd در سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 13:49 موضوع | لینک ثابت


*** صدای آشنا خیلی وقته برای بعضیا ناآشناست*** ببخشید از اینکه دیر آپ میکنم


 

نوشته شده توسط امید- kurd در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 0:59 موضوع | لینک ثابت


مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد...

 

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد....

اگر سفر نكنيم

اگر مطالعه نكنيم

اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم اگر به خودمان بها ندهيم......

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد...

هنگامي كه عزت نفس را در خود بكشيم،

هنگامي كه دست ياري ديگران را رد كنيم

مرگ تدريجي ما اغاز خواهد شد...

اگر بنده عادتهاي خويش بشويم

وهر روز يك مسير را بپيماييم

اگر دچار روزمرگي شويم،اگر تتغييري در رنگ لباس خويش ندهيم

يا با كساني كه نمي شناسيم سر صحبت را باز نكنيم

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد...

اگر احساسات خود را ابراز نكنيم

همان احساسات سركشي كه موجب درخشش چشمان ما مي شود

ودل را به تپش در مي آورد

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد...

اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم هنگامي كه از حرفه يا عشق خود ناراضي هستيم

اگر حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن به خطر نيندازيم

اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم

اگر به خودمان اجازه ندهيم

براي يكبار هم كه شده از يك نصيحت عاقلانه بگريزيم...

بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم!

بياييد امردز خطر كنيم

همين امروز كاري بكنيم

اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجي بشويم

شاد بودن را فراموش نكنيم.......

چه دليلي داره زنده بودن .
وقتي كسي رو نداري براي پرستيدن .
وقتي دلي نداري براي سپردن .
حتي تني براي زخم خوردن .
چه فايده داره نفس بي هم نفس كشيدن .
اشك چه ارزشي داره وقتي شونه هايي رو كه سال ها چشم به راهش بودي و نداشتن .
چه فايده داره چشم هات وقتي نتوني زيبايي ها رو ببيني
زماني كه دليل زيبا ديدن و نداشتن .
آه بلندي مي كشم و با فرياد ميگم
خدا ياااااااااااااااااااااااااااااا
چرا

 

 


 

نوشته شده توسط امید- kurd در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت


بی تو

 

بی تو ،من کجا روم؟کجا روم؟

هستی من از تو مانده یادگار،

من به پای خود به دامت آمدم ،

من مگر زدست خود کنم فرار!

تا لبم، دگر نفس نمی رسد،

ناله ام به گوش کس نمی رسد،

می رسی به کام دل که بشنوی:

ناله ای ازین قفس نمی رسد...!

 


 

نوشته شده توسط امید- kurd در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 16:1 موضوع | لینک ثابت


عــــــــبـــور خاطــــره...

 

 

عــــــــبـــور خاطــــره...                                             

    دلتنگ میشوم وقتی خط به خط خاطره های بهار را مرور میکنم... 

 خاطره هایی که همه رنگ حضور دارد...رنگ بی رنگی...
 
 می خواهم ترانه ی بهار را در کوچه پس کوچه های زمستان زمزمه کنم...
 
 من می خواهم تا آخر تمام پائیز های دنیا سر بر شانه ی بهار بگذارم و تا هق هق 
 
 آخرین باران اشک بریزم...
 
 تا زمانی که ماهیها عاشق شوند...تا جوانه زدن همه ی شقایق ها...
 
 تا زمانی که آمدن بهار بهانه ی پنجره های بسته را نداشته باشد...
 
 تا سالها بعد...سالهایی که چشمان توعطر عشق را نوازش میکنند... 
 
 زمانی که آرزوهای سیاه و سفید پشت شیشه رنگی میشود...
 
 اما افسوس که در کوچه ی آن بهار جز تو راهگذری نیست...
 
 افسوس که بهار آن سال ماهی ای برای عاشق شدن و پنجره ای برای باز شدن ندارد...
 
 افسوس که آن هنگام بهار در میان اشکهای ترنج گم شده است...
 
 
خط آخر:
 
بس که سر خوشم بهار می آید بس که مرهون محبت مانده ام بهار می آید
بس که کندم از دلچسبی های ناقلا بهار می آید
بس که حالم بالیدنی است بهار می آید شاید بهار می آید که حسم یکتایی نکند
خالی نباشد پشتش و تن درد نگیرد از بی پشتی و همرنگی
 
 
 
 
 


 

نوشته شده توسط امید- kurd در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 1:42 موضوع | لینک ثابت


چشمهای زیبای تو

 

 

Fast & Free Image Sharing دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو راFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing در انحصار قطره های اشک نبینمFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد Fast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینمFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم Fast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را داردFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing همیشه از حرارت عشق گرم باشدFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم Fast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوندFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنمFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشندFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکندFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدیFast & Free Image Sharing
Fast & Free Image Sharing پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکندFast & Free Image Sharing   
 Fast & Free Image Sharing    OmidKurDish
 
چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند
   
و تماشای تو زيباست اگر بگذارند
.
دل آواره من اين همه آواره مگرد
 
                 خانه دوست همينجاست اگر بگذارند               
 
من از اظهار نظرهای دلم فهميدم
            
 
عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند.
 
غضب آلوده نگاهم مکنيد ای مردم
                
دل من مال شماهاست اگر بگذارند
 


 

نوشته شده توسط امید- kurd در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 15:5 موضوع | لینک ثابت


همدم غروب

 

 

همدم غروب
 
دور ميشم از تو آروم مثل گذشتن از خواب

آرومتر از پرواز يه شبنم زير آفتاب

آروم مثل نسيمي که ميگذره از چمن

ميگذرم از کنارت همدم محبوب من

دور ميشم از پيش توآهسته اما خسته

حالا که بوسه خواب روي چشات نشسته

حالا ميرم که مهتاب اسم تورو صدا کرد

دست پر از تمنات دست منو رها کرد

سياه ترين خاطره تو قصه تو بودم

تو شعله ور تر از عشق

من از سرما سرودم

توجلوه طلوعي اي همصداي خوبم

منو به سايه بسپار من همدم غروبم من همدم غروبم

آروم ميرم مبادا رفتنمو ببيني

با چشماي پر از اشک سر راهم بشيني

ديگه وقتي نمونده تو دل اين شب تار

ميسپارمت به خاطر براي آخرين بار

سياه ترين خاطره تو قصه تو بودم

تو شعله ور تر از عشق

من از سرما سرودم

توجلوه طلوعي اي همصداي خوبم

منو به سايه بسپار من همدم غروبم من همدم غروبم
 
در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من  فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش تو
 لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن
 
می خواهم از تو
بی بهانه
گذر کنم
پیله ات
از دیوارهای آهنی
سخت تراست
دیگر سرانگشتان نحیفم را
یارای ریسیدن
ابریشم های آهنی نیست
از کاویدن وجودت
برای ذره ای محبت خسته ام
دراین معدن غرور
ذره محبتی نیست
نگاهت عشق را ِز یادم می برد
آه که در چشمانت
کمی مهربانی نیست
جنس قلبت
سنگ خارا
خشم تو
چون خشم دریا
وای ازاین خشم
به دریا
هیچ ماهی نیست
این همه بهانه را
در گوشت نخواهم خواند
می دانم برای شنید نش
شنوا گوشی نیست
می خواهم از تو
بی بهانه
گذرکنم...
 
 
 
 
 


 

نوشته شده توسط امید- kurd در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 1:17 موضوع | لینک ثابت


خزاني سرد

لاواتر : آنکس که نتواند در حلقۀ شادی و نشاط دیگران به صورت یکی از افراد در آید ، یا مغرور است یا ریاکار و یا در قید تشریفات .


اعتصام الملک : حقیقت گفت مرا برهنه بگذارید و پیرایه بر من مبندید زیرا من هیچگاه از برهنگی خود شرمسار نیستم.

 


بزرگمهر  :آن که  خشم بر او چیره نشود و بر گنهکار سخت نگیرد از گزند در امان است .


گابريل گارسيا مارکز: دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند .

آلفونس دوده : زن وقتیکه دوست بدارد ، غیر از محبوب خود چیزی را نمی بیند و هرچه عاطفه ، مهربانی و نوازش و فداکاری دارد تنها برای او به کار می برد .


فردوسی خردمند :  خسروی بزرگتر ، بندگی بیشتر می خواهد .


اُرد بزرگ : هنرمند ناب ، هر روز برای خودنمایی  در برابر دیدگان توده نیست .


آلدوس هاکلی  : زندگی مانند نقش و نگارهای قالی ایرانی است که زیبا هست ولی درک معنای آن مشکل است .

دلم يتيم نديدن نگاهي است كه در خزاني سرد تنهايم گذاشت!

و چشمانم در انتظار نوري است كه با رفتنش قلبم را در احاطه ي خلا اي مبهم نابود كرد
و دست هايم به سوي آسماني است كه مرا ازعشقم جدا ساخت!
و نگاهم به دنبال بي كراني است كه هيچ وقت در افقهاي قلبم پايان نمي يابد ....
و اشك هايم محبوس صدفي است كه در درياي غمهايم غرق شد...
و گوشهايم به دنبال صدايي است كه در شبهاي تار زندگي ام با لالايي هاي زيبايش مرا مي خواباند...
و قلبم به دنبال نجوايي است كه در دل سياه شب عشق الهي را برايم تفسير مي كرد...
و روحم به دنبال معصوميت از دست رفته ايست كه با رفتنش
لحظه و لحظه مرا از خدايم دورتر ساخت!
 

 

 


 

نوشته شده توسط امید- kurd در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 11:10 موضوع | لینک ثابت


خلوت دل

 
 
 آفرينش
 
خداوند وقتي بندگانش را مي آفريد
....با پري از مرغ پر طلا
....با قلم نوك طلا
بروي پيشانيشان نوشت قصه ي خوب سرنوشت
اما نوبت به ما كه رسيد
....مرغ پر طلا پريد
....قلم نوك طلا شكست
و خداوند پري از مرغ غم گرفت و بروي پيشانيم نوشت قصه ي تلخ سرنوشت
 
                    سر نوشت را نتوان از سرنوشت             
    
 
                                اي به وفا نور دل تار من....عزت من هستي من يار من
                               صبح اميد من دلخسته اي....پاي دلم را به غمت بسته اي
                              خاطرم از ياد تو روشن بود....خاك وجودم ز تو گلشن بود
                        عشق تو روشنگر جان من است....عفو تو اندر خور شأن من است
                           جان و دلم را به غمت زنده كن....لطف بر اين بنده شرمنده كن
                           رحم كن اي دوست بر اين زاريم....عفو كن اي يار خطاكاريم
                           ياد تو شمع شب تار من است....عين شفاي دل زار من است
                             از گنه اي دوست نجاتم بده....ز آتش دوزخ تو براتم بده
                             زاري من ناله من آه من....توبه من سوي تو شد راه من
                   لطف تو اي دوست نصيب من است....عشق تو اي يار طبيب من است
                             خلوت دل وادي سيناي من....جلوه ي تو طور تجلاي من
                        هرگز از اين در تو مران بنده ات....بنده ي آواره ي شرمنده ات
                      در دو جهان عشق تو يار من است....لابه به درگاه تو كار من است
                          مست ز صهباي تو مسكين شده....عشق تواش يكسره آئين شده
                 
 
                                            
 


 

نوشته شده توسط امید- kurd در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 12:25 موضوع | لینک ثابت


مرا ديوانه ای بدنام گفتند

 

نمی دانم چه می خواهم خدايا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جويد نگاه خسته من

چرا افسرده است اين قلب پرسوز

ز جمع آشنايان می گريزم

به كنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تيرگی ها

به بيمار دل خود می دهم گوش

گريزانم از اين مردم كه با من

بظاهر همدم و يكرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دوصد پيرايه بستند

از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند

برويم چون گلی خوشبو شكفتند

ولی آن دم كه در خلوت نشستند

مرا ديوانه ای بدنام گفتند

دل من، ای دل ديوانه من

كه می سوزی ازين بيگانگی ها

مكن ديگر ز دست غير فرياد

خدارا، بس كن اين ديوانگی ها

 فروغ فرخ زاد...

 

  

http://sweetscentoflove.blogfa.com/وقتی که تو دل سنگت پر از رنگ و ریاست
وقتی که ساز صداقتت همیشه بی صداستhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/وقتی یک بار نشد تا سر حرفات بمونی
نتونستی قدر عشق بی ریا رو بدونیhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/نمی تونم ، نمی خوام که با تو هم صدا بشم
من به خاطر خودت از تو باید جدا بشمhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/نمی تونم ، نمی خوام حرفاتو باور بکنم
قصه ی دروغ احساستو از بر بکنمhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/اگه من می خوام برم امروز و تنهات بذارم
واسه اینه که خودت رو به تماشات بذارمhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/ولی من هرگز نخواستم که فراموشت کنم
مثل اسمون بی ستاره خاموشت کنمhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/
http://sweetscentoflove.blogfa.com/صدای تیک تیک ساعت میگه وقت رفتنه
لحظه جدایی و خدافظی رو گفتنهhttp://sweetscentoflove.blogfa.com/

خدا با ما حرف میزند؟

يک مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس 
     شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و
     اطاعت کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب
     از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟
"
      بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه
     و کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این
     پیغام گفتگو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا
     آنها را در زندگیشان هدایت کرده است.
      حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف
     خانه حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشته شروع
     به دعا کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم
     حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن. من گوش خواهم
     کرد و تمام سعیم را خواهم کرد که مطیع تو باشم."
     
     همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد
     ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا بایستی بایستد
     تا مقداری شیر بخرد. او سر خود را تکان داده و می
     گوید: " آیا خدا تو هستی؟ " چونکه جوابی نمی گیرد
     شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره
     همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به
     یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای
     اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص
     دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او
     حرف میزد.
     او گفت: "باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی
     من شیر را می خرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت
     نبود چونکه بهرحال او میتوانست از شیری که خریده
     استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری
     شیر خرید و به راهش به طرف خانه ادامه داد.
      وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را
     در خود حس ک
رد:" بپیچ به این خیابان" او فکر کرد
     که این دیوانگی است و از آنجا گذشت. دوباره همان
     احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود
     پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود
     و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا
اینکار را هم می
     کنم. "
     وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا
     بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت
     به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری
     بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم
     نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشترچراغهای
     خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.
     او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه
     روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت.
     خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد
     آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند. او
     در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.
     " خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر
     الان آنها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی
     میشوند و بعد من مثل احمقها به نظر می رسم. "
     بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: " باشه
     خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی
     در و شیر را به آنها می دهم ولی اگر کسی سریع جواب
     نداد من فوراً از آنجا میرم. "
     او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در
     را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و
     گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از اینکه مرد
     جوان فرار کند در باز شد.  مردی با شلوار جین و تی
     شرت در را باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده
     بود. قیافه عجیبی داشت و از اینکه یک مرد غریبه در
     خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: " چی می
     خواهی؟ " فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد و گفت:
     "براتون شیر آوردم. "  آن مرد شیر را گرفت و سریع
     داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به
     آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام
     گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.
     مرد درحالیکه هنوز گریه می کرد گفت: "ما دعا کرده
     بودیم چونکه این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت
     کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر
     نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده
     بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که
     چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم." همسرش نیز از
     آشپزخانه فریاد زد: "من از او خواستم که فرشته ای
     بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟
"
     مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون
     آورد و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد
     گذاشت و برگشت بطرف ماشین در حالیکه اشک از چشمانش
     سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها
     جواب می دهد.
     این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای
     ساده از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر
     خواهیم بود که صدای او را واضحتر بشنویم. لطفاً
     گوش شنوا داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت
     بگیرید  )

 

 

آشنایان درگاه خداوند ،قلب های خود را به سوی شیرینی عشق سوق میدهند.
آرام باشید و بگذارید آرامش الهی در شما جریان یابد!فقط هنگامی روح به آرامش
 می رسد که انسان کارهایی بر اساس حقیقت انجام دهد و
 جسم و ذهن او نیروی صبر و شکیبایی داشته باشد.



 

نوشته شده توسط امید- kurd در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting