سلام وووووووووووووووو سلامي به گرمي عشق ، به زيبايي گلهاي بهاري و به كوبندگي تپش قلب و گرمي اشك، سلامي به سوزناكي غم ، سلامي چون اشك ، اشكي چون شمع ، شمعي چون نور و نوري چون تو و سلامي به وسعت اقيانوس هاي بيكران كه از اعماق قلبم سرچشمه مي گيرد و از راههاي پرپيچ و خم به سوي شما پرواز مي كند.
« من خویشاوند هر انسانی هستم که خنجری در آستین پنهان نمیکند. نه ابرو درهم میکشد نه لبخندش ترفند تجاوز به حق نان و سایهبان دیگران است. من یک لر ِ بلوچ ِ کردِ فارسم، یک فارسزبان ترک، یک افریقایی اروپایی استرالیایی امریکایی ِ آسیاییام، یک سیاهپوستِ زردپوستِ سرخپوستِ سفیدم که نه تنها با خودم و دیگران کمترین مشکلی ندارم بلکه بدون حضور دیگران وحشت مرگ را زیر پوستم احساس میکنم. من انسانی هستم میان انسانهای دیگر بر سیارهٔ مقدس زمین، که بدون حضور دیگران معنایی ندارم. ترجیح میدهم شعر شیپور باشد، نه لالایی.»
******احمدشاملو******
شقیق بن ابراهیم گفت: پنج مسئله از هفتصد عالم پرسیدم همه یک جواب دادند.
پرسیدم عاقل کیست؟ گفتند:آنکه دل به دنیا نبندد.
پرسیدم زیرک کیست؟ گفتند:آنکه دنیا مغرورش نکند.
پرسیدم بی نیاز کیست؟ گفتند:آنکه به داده رضا دهد.
پرسیدم فقیر کیست؟ گفتند:آنکه دائم در فکر زیاد کردن است.
وقتي مياي صداي پات از همه جاده ها مياد انگار نه از يه شهر دور كه از همه دنيا مياد تا وقتي كه در وا ميشه لحظه ديدن مي رسه هر چي كه جاده اس رو زمين به سينه من مي رسه
اي كه تويي همه كسم بي تو ميگيره نفسم اگه تورو داشته باشم به هر چي مي خوام مي رسم
وقتي تو نيستي قلبمو واسه كي تكرار بكنم گتهاي خواب آلوده رو واسه كي بيداربكنم دست كبوتراي عشق واسه كي دونه بپاشه مگه تن من مي تونه بدون تو زنده باشه؟
عزيزترين سوغاتي غبار پيراهن تو عمر دوباره منه ديدن و بوييدن تو نه من تورو واسه خودم نه از سر هوس مي خوام عمر دوباره مني تو رو واسه نفس مي خوام
تو می روی آرام من از پی ات غمگین قدم به راه جنون گذاشته ام سنگین تو می روی آرام چه ساده و چه صبور مرا نمی بینی که گشته ام رنجور تو می روی آرام چه با وقار و متین تنی به سرخی تو به خط جاده نگین تو می روی آرام فرشته ای انگار دل رمیده ی ما شده اسیر نگار تو می روی آرام در این شب یلدا دراین شب باران شبی به رنگ خدا گهی نظر به منُ گهی به عشق کنی نه عاشقم شویُ نه ترک عشق کنی گهی به ره نگری گهی به سوی خدا تو عازم حرمی چه حاجتی به گناه در این کشاکش راه ز دوریت بیمار به عشق دیدن تو نگاه تیره و تار نشسته ام در سوگ نگاه مات و کبود سکوت سرد زمین گواه این غم بود..
اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم اگر به خودمان بها ندهيم......
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد...
هنگامي كه عزت نفس را در خود بكشيم،
هنگامي كه دست ياري ديگران را رد كنيم
مرگ تدريجي ما اغاز خواهد شد...
اگر بنده عادتهاي خويش بشويم
وهر روز يك مسير را بپيماييم
اگر دچار روزمرگي شويم،اگر تتغييري در رنگ لباس خويش ندهيم
يا با كساني كه نمي شناسيم سر صحبت را باز نكنيم
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد...
اگر احساسات خود را ابراز نكنيم
همان احساسات سركشي كه موجب درخشش چشمان ما مي شود
ودل را به تپش در مي آورد
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد...
اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم هنگامي كه از حرفه يا عشق خود ناراضي هستيم
اگر حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن به خطر نيندازيم
اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم
اگر به خودمان اجازه ندهيم
براي يكبار هم كه شده از يك نصيحت عاقلانه بگريزيم...
بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم!
بياييد امردز خطر كنيم
همين امروز كاري بكنيم
اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجي بشويم
شاد بودن را فراموش نكنيم.......
چه دليلي داره زنده بودن . وقتي كسي رو نداري براي پرستيدن . وقتي دلي نداري براي سپردن . حتي تني براي زخم خوردن . چه فايده داره نفس بي هم نفس كشيدن . اشك چه ارزشي داره وقتي شونه هايي رو كه سال ها چشم به راهش بودي و نداشتن . چه فايده داره چشم هات وقتي نتوني زيبايي ها رو ببيني زماني كه دليل زيبا ديدن و نداشتن . آه بلندي مي كشم و با فرياد ميگم خدا ياااااااااااااااااااااااااااااا چرا
در اخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم و گفتم بدان اسمان قلبم با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را از من مي ربود بر لبانت زينت بست. و به ارامي از من فاصله گرفتي بي هيچ كلامي. من خاموش به تو نگاه می كردم و در دل با خود مي گفتم :اي كاش تو لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه اسمان بهاري يعني ابر باران رعد وبرق و طوفان ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي بود بدتر از هر خواهش براي ماندن و تمنايي بود براي با او بودن
می خواهم از تو بی بهانه گذر کنم پیله ات از دیوارهای آهنی سخت تراست دیگر سرانگشتان نحیفم را یارای ریسیدن ابریشم های آهنی نیست از کاویدن وجودت برای ذره ای محبت خسته ام دراین معدن غرور ذره محبتی نیست نگاهت عشق را ِز یادم می برد آه که در چشمانت کمی مهربانی نیست جنس قلبت سنگ خارا خشم تو چون خشم دریا وای ازاین خشم به دریا هیچ ماهی نیست این همه بهانه را در گوشت نخواهم خواند می دانم برای شنید نش شنوا گوشی نیست می خواهم از تو بی بهانه گذرکنم...