


تو می روی آرام
من از پی ات غمگین
قدم به راه جنون گذاشته ام سنگین
تو می روی آرام
چه ساده و چه صبور
مرا نمی بینی که گشته ام رنجور
تو می روی آرام
چه با وقار و متین
تنی به سرخی تو به خط جاده نگین
تو می روی آرام
فرشته ای انگار
دل رمیده ی ما شده اسیر نگار
تو می روی آرام
در این شب یلدا
دراین شب باران شبی به رنگ خدا
گهی نظر به منُ
گهی به عشق کنی
نه عاشقم شویُ نه ترک عشق کنی
گهی به ره نگری
گهی به سوی خدا
تو عازم حرمی چه حاجتی به گناه
در این کشاکش راه
ز دوریت بیمار
به عشق دیدن تو نگاه تیره و تار
نشسته ام در سوگ
نگاه مات و کبود
سکوت سرد زمین گواه این غم بود..

نوشته شده توسط امید- kurd در سه شنبه هفتم آبان 1387 ساعت 13:49 موضوع | لینک ثابت
*** صدای آشنا خیلی وقته برای بعضیا ناآشناست*** ببخشید از اینکه دیر آپ میکنم
نوشته شده توسط امید- kurd در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 0:59 موضوع | لینک ثابت

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد....
اگر سفر نكنيم
اگر مطالعه نكنيم
اگر به صداي زندگي گوش فرا ندهيم اگر به خودمان بها ندهيم......
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد...
هنگامي كه عزت نفس را در خود بكشيم،
هنگامي كه دست ياري ديگران را رد كنيم
مرگ تدريجي ما اغاز خواهد شد...
اگر بنده عادتهاي خويش بشويم
وهر روز يك مسير را بپيماييم
اگر دچار روزمرگي شويم،اگر تتغييري در رنگ لباس خويش ندهيم
يا با كساني كه نمي شناسيم سر صحبت را باز نكنيم

مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد...
اگر احساسات خود را ابراز نكنيم
همان احساسات سركشي كه موجب درخشش چشمان ما مي شود
ودل را به تپش در مي آورد
مرگ تدريجي ما آغاز خواهد شد...
اگر تحولي در زندگي خويش ايجاد نكنيم هنگامي كه از حرفه يا عشق خود ناراضي هستيم
اگر حاشيه ي امنيت خود را براي آرزويي نامطمئن به خطر نيندازيم
اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم
اگر به خودمان اجازه ندهيم
براي يكبار هم كه شده از يك نصيحت عاقلانه بگريزيم...
بياييد زندگي را امروز آغاز كنيم!
بياييد امردز خطر كنيم
همين امروز كاري بكنيم
اجازه ندهيم كه دچار مرگ تدريجي بشويم
شاد بودن را فراموش نكنيم.......

چه دليلي داره زنده بودن .
وقتي كسي رو نداري براي پرستيدن .
وقتي دلي نداري براي سپردن .
حتي تني براي زخم خوردن .
چه فايده داره نفس بي هم نفس كشيدن .
اشك چه ارزشي داره وقتي شونه هايي رو كه سال ها چشم به راهش بودي و نداشتن .
چه فايده داره چشم هات وقتي نتوني زيبايي ها رو ببيني
زماني كه دليل زيبا ديدن و نداشتن .
آه بلندي مي كشم و با فرياد ميگم
خدا ياااااااااااااااااااااااااااااا
چرا



نوشته شده توسط امید- kurd در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت

بی تو ،من کجا روم؟کجا روم؟
هستی من از تو مانده یادگار،
من به پای خود به دامت آمدم ،
من مگر زدست خود کنم فرار!
تا لبم، دگر نفس نمی رسد،
ناله ام به گوش کس نمی رسد،
می رسی به کام دل که بشنوی:
ناله ای ازین قفس نمی رسد...!

نوشته شده توسط امید- kurd در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 16:1 موضوع | لینک ثابت

عــــــــبـــور خاطــــره...
دلتنگ میشوم وقتی خط به خط خاطره های بهار را مرور میکنم...
خاطره هایی که همه رنگ حضور دارد...رنگ بی رنگی...
می خواهم ترانه ی بهار را در کوچه پس کوچه های زمستان زمزمه کنم...
من می خواهم تا آخر تمام پائیز های دنیا سر بر شانه ی بهار بگذارم و تا هق هق
آخرین باران اشک بریزم...
تا زمانی که ماهیها عاشق شوند...تا جوانه زدن همه ی شقایق ها...
تا زمانی که آمدن بهار بهانه ی پنجره های بسته را نداشته باشد...
تا سالها بعد...سالهایی که چشمان توعطر عشق را نوازش میکنند... 
زمانی که آرزوهای سیاه و سفید پشت شیشه رنگی میشود...
اما افسوس که در کوچه ی آن بهار جز تو راهگذری نیست...
افسوس که بهار آن سال ماهی ای برای عاشق شدن و پنجره ای برای باز شدن ندارد...
افسوس که آن هنگام بهار در میان اشکهای ترنج گم شده است...





بس که سر خوشم بهار می آید بس که مرهون محبت مانده ام بهار می آید
بس که کندم از دلچسبی های ناقلا بهار می آید
بس که حالم بالیدنی است بهار می آید شاید بهار می آید که حسم یکتایی نکند
خالی نباشد پشتش و تن درد نگیرد از بی پشتی و همرنگی

نوشته شده توسط امید- kurd در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 1:42 موضوع | لینک ثابت

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را
در انحصار قطره های اشک نبینم
و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد 
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم
و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم 
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد
همیشه از حرارت عشق گرم باشد
و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم 
من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند
برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم
که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند
و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی
پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند
OmidKurDish




نوشته شده توسط امید- kurd در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 ساعت 15:5 موضوع | لینک ثابت




نوشته شده توسط امید- kurd در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 1:17 موضوع | لینک ثابت

لاواتر : آنکس که نتواند در حلقۀ شادی و نشاط دیگران به صورت یکی از افراد در آید ، یا مغرور است یا ریاکار و یا در قید تشریفات .
اعتصام الملک : حقیقت گفت مرا برهنه بگذارید و پیرایه بر من مبندید زیرا من هیچگاه از برهنگی خود شرمسار نیستم. 
بزرگمهر :آن که خشم بر او چیره نشود و بر گنهکار سخت نگیرد از گزند در امان است .
گابريل گارسيا مارکز: دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی قلب ترا لمس کند . 



آلفونس دوده : زن وقتیکه دوست بدارد ، غیر از محبوب خود چیزی را نمی بیند و هرچه عاطفه ، مهربانی و نوازش و فداکاری دارد تنها برای او به کار می برد .
فردوسی خردمند : خسروی بزرگتر ، بندگی بیشتر می خواهد .
اُرد بزرگ : هنرمند ناب ، هر روز برای خودنمایی در برابر دیدگان توده نیست .
آلدوس هاکلی : زندگی مانند نقش و نگارهای قالی ایرانی است که زیبا هست ولی درک معنای آن مشکل است .

دلم يتيم نديدن نگاهي است كه در خزاني سرد تنهايم گذاشت!

نوشته شده توسط امید- kurd در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 11:10 موضوع | لینک ثابت






نوشته شده توسط امید- kurd در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 12:25 موضوع | لینک ثابت

نمی دانم چه می خواهم خدايا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جويد نگاه خسته من
چرا افسرده است اين قلب پرسوز
ز جمع آشنايان می گريزم
به كنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تيرگی ها
به بيمار دل خود می دهم گوش
گريزانم از اين مردم كه با من
بظاهر همدم و يكرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دوصد پيرايه بستند
از اين مردم، كه تا شعرم شنيدند
برويم چون گلی خوشبو شكفتند
ولی آن دم كه در خلوت نشستند
مرا ديوانه ای بدنام گفتند
دل من، ای دل ديوانه من
كه می سوزی ازين بيگانگی ها
مكن ديگر ز دست غير فرياد
خدارا، بس كن اين ديوانگی ها
فروغ فرخ زاد...


وقتی که تو دل سنگت پر از رنگ و ریاست
وقتی یک بار نشد تا سر حرفات بمونی
نمی تونم ، نمی خوام که با تو هم صدا بشم
نمی تونم ، نمی خوام حرفاتو باور بکنم
اگه من می خوام برم امروز و تنهات بذارم
ولی من هرگز نخواستم که فراموشت کنم
صدای تیک تیک ساعت میگه وقت رفتنه


خدا با ما حرف میزند؟
يک مرد جوان در جلسه روز چهارشنبه مدرسه کتاب مقدس
شرکت کرده بود. شبان در مورد گوش شنوا داشتن و
اطاعت کردن از خدا صحبت می کرد. آن مرد جوان متعجب
از خود پرسید: " آیا هنوز خدا با مردم حرف میزند؟
"
بعد از جلسه با یکسری از دوستانش برای خوردن قهوه
و کیک بیرون رفتند و در آنجا با هم در مورد این
پیغام گفتگو کردند. خیلی ها می گفتند که چگونه خدا
آنها را در زندگیشان هدایت کرده است.
حدود ساعت ده آن مرد جوان با اتومبیل خود به طرف
خانه حرکت می کند. همانطور که در ماشین نشته شروع
به دعا کردن می کند: " خدایا اگر تو هنوز با مردم
حرف میزنی لطفاً با من نیز حرف بزن. من گوش خواهم
کرد و تمام سعیم را خواهم کرد که مطیع تو باشم."
همانطوریکه در خیابان اصلی شهرشان رانندگی می کرد
ناگهان احساس عجیبی می کند که یکجا بایستی بایستد
تا مقداری شیر بخرد. او سر خود را تکان داده و می
گوید: " آیا خدا تو هستی؟ " چونکه جوابی نمی گیرد
شروع می کند به ادامه دادن به رانندگی. ولی دوباره
همان فکر عجیب:" مقداری شیر بخر. " مرد جوان به
یاد داستان سموئیل می افتد که چگونه وقتی خدا برای
اولین بار با او حرف زد نتوانست صدای او را تشخیص
دهد و نزد عیلی رفت چونکه فکر میکرد که او با او
حرف میزد.
او گفت: "باشه خدا اگر این تو هستی که حرف میزنی
من شیر را می خرم." به نظر اطاعت کردن آنقدرهم سخت
نبود چونکه بهرحال او میتوانست از شیری که خریده
استفاده کند. پس او اتومبیل را متوقف کرد و مقداری
شیر خرید و به راهش به طرف خانه ادامه داد.
وقتی خیابان هفتم را رد می کرد دوباره الزامی را
در خود حس کرد:" بپیچ به این خیابان" او فکر کرد
که این دیوانگی است و از آنجا گذشت. دوباره همان
احساس، پس او فکر کرد که باید به خیابان هفتم برود
پس چهارراه بعدی را دور زد تا به خیابان هفتم برود
و به حالت شوخی گفت: " باشه خدا اینکار را هم می
کنم. "
وقتی چند ساختمان را رد کرد احساس کرد که آنجا
بایستی توقف کند. وقتی اتومبیل را به کناری گذاشت
به اطراف نگاهی انداخت. آن منطقه حدوداً تجاری
بود. در واقع بهترین منطقه شهر نبود ولی بدترین هم
نبود. اکثر مغازه ها بسته بودند و بیشترچراغهای
خانه ها نیزخاموش بودند که بنظر همه خواب بودند.
او دوباره حسی داشت که می گفت: " شیر را به خانه
روبرویی ببر." مرد جوان به خانه نگاهی انداخت.
خانه کاملاً تاریک بود و به نظر می آمد که افراد
آن خانه یا در خانه نبودند و یا خوابیده بودند. او
در ماشین را باز کرد و روی صندلی نشست.
" خداوندا این دیوانگیست. الان مردم خوابند و اگر
الان آنها را از خواب بیدار کنم خیلی عصبانی
میشوند و بعد من مثل احمقها به نظر می رسم. "
بالاخره او در اتومبیل را باز کرد وگفت: " باشه
خدا اگر این تو هستی که حرف می زنی من میرم جلوی
در و شیر را به آنها می دهم ولی اگر کسی سریع جواب
نداد من فوراً از آنجا میرم. "
او ازعرض خیابان عبور کرد و جلوی در رسید و زنگ در
را زد. صدایی شنید مردی به طرف بیرون فریاد زد و
گفت: " کیه؟ چی می خواهی؟ " و قبل از اینکه مرد
جوان فرار کند در باز شد. مردی با شلوار جین و تی
شرت در را باز کرد و بنظر که از تخت خواب بلند شده
بود. قیافه عجیبی داشت و از اینکه یک مرد غریبه در
خانه اش را زده زیاد خوشحال نبود. گفت: " چی می
خواهی؟ " فرد جوان شیر را به طرفش دراز کرد و گفت:
"براتون شیر آوردم. " آن مرد شیر را گرفت و سریع
داخل خانه شد. زنی همراه با بچه شیر را گرفت و به
آشپزخانه رفت و آن مرد هم بدنبال او. بچه مدام
گریه می کرد و اشک از چشمان آن مرد سرازیر بود.
مرد درحالیکه هنوز گریه می کرد گفت: "ما دعا کرده
بودیم چونکه این ماه قبضهای سنگینی را پرداخت
کردیم و دیگه پولی برای ما نمانده بود و حتی شیر
نیز برای بچه مان در خانه نداریم. من دعا کرده
بودم و از خدا خواسته بودم که به من نشان بدهد که
چگونه شیر برای بچه ام تهیه کنم." همسرش نیز از
آشپزخانه فریاد زد: "من از او خواستم که فرشته ای
بفرستد تا برای ما شیر بیاورد، شما فرشته نیستید؟
"
مرد جوان دست خود را به جیب برد و کیفش را بیرون
آورد و هرچه پول در کیفش بود را در دست آن مرد
گذاشت و برگشت بطرف ماشین در حالیکه اشک از چشمانش
سرازیر بود. حالا دیگر می دانست که خدا به دعاها
جواب می دهد.
این کاملاً درست است. بعضی وقتها خدا خیلی چیزهای
ساده از ما می خواهد که اگر ما مطیع باشیم قادر
خواهیم بود که صدای او را واضحتر بشنویم. لطفاً
گوش شنوا داشته باشید و اطاعت کنید تا اینکه برکت
بگیرید )


نوشته شده توسط امید- kurd در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 ساعت 13:16 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام وووووووووووووووو سلامي به گرمي عشق ، به زيبايي گلهاي بهاري و به كوبندگي تپش قلب و گرمي اشك،
سلامي به سوزناكي غم ، سلامي چون اشك ، اشكي چون شمع ، شمعي چون نور و نوري چون تو و سلامي به وسعت اقيانوس هاي بيكران كه از اعماق قلبم سرچشمه مي گيرد و از راههاي پرپيچ و خم به سوي شما پرواز مي كند.
فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY